تبليغاتX
مهرآوه
با نام او

چند سالی بود منتظر این روز بودم . همیشه خیال می کردم توی اون روز من چه کار می کنم ؟ چه کاره شدم.؟ زندگی ام تغییری داشته یا نه ؟ سالها فکر به این روز ... تو هفته اخر استرس بیشتر هم شده بود . یک عالمه برنامه توی اون حوالی تاریخ داشتم . از ماه قبل مرخصی گرفتم . که پرواز نداشته باشم . اما با مرخص من موافقت نکردن هیچی یک پرواز طول و دراز هم گذاشتن . نزدیک ۱۵۰ تومانی پول پرواز می شد . دو روز قبل  از روز مذکور از بند پ استفاده کردم مرخصی گرفتم. که فقط پرواز نرم و کسی هم نفهمه . اما یکسری اتفاقا افتاد که نمی شه گفت . اما  برنامه دامغان رفتن منو مختل می کرد. چه قدر حرص خوردم . آخه ما دبیرستان که بودیم قرار گذاشتیم روز ۸/۸/۸۸ بریم همون مدرسه قدیم دوره هم جمع شیم . بگیم و بخندیم و ... صبح بریم مدرسه شب هم عروسی یکی از دوستای عزیزم بود که هم کلاسی ما هم بود. دوتا عروسی و یک تولد و یک مهمونی دوستانه دعوت بودم . البته یکی از عروسی ها دعوت نبودم اما تبریک خودمو تو پست قبلی براش گذاشتم و امید وارم خوشبخت بشه . بچسبه به زندگیش  نه اینکه ..... بی خیال. سرتون رو درد نیارم بالاخره من تونستم با ترفند های دخترانه خودم برم دامغان. (اجازه رو گرفتم ). صبح مثل همیشه خواب موندم به ماشین نرسیدم . ظهر حرکت کردم  ساعت ۶ رسیدم . ۶.۳۰ عروسی شروع می شد . سریع خودمو اماده کردم  به همراه ململ دوستم رفتیم عروسی به قرار صبح نرسیدم اما شبو تونستم . تو کلاس ۲۴ نفر بودیم  شب برای عروسی ۱۴ نفر امدن  باز هم جای شکر داره که این تعداد اون روز رو یادشون بود . همه دوباره همدیگر را دیدیم . بیشترشون عروسی کرده بودند یا در شرف عقد و عروسی و این حرفا بودند. خیلی خوش گذشت عالی بود  یک عالمه عکس انداختیم . حالا هم ۸/۸/۸۸ تمام شد گذشت چه قدر زود گذشت دبیرستان   دانشگاه    کار   حالا هم زندگی  . فهمیدم به اون چی که می خواستم رسیدم . همون برنامه ای که تو دبیرستان برای خودم ریخته بودم تقریبا انجام شد . فقط ازدواج مونده همین ..... خدایا شکر برای همه اونچه را که بهم دادی و ندادی . دوست دارم خدااااااااااااااااااااااااااااا برای همه دوستام  هم ارزوهای خوب می کنم  همیشه شاد باشن این چند سال با اینکه زود گذشت اما خیلی اتفاقا توش بود   که هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم . حالا هم می گم بیایین روز ۹/۹/۹۹ اتنخاب کنیم ببینیم اون روز چه جوری هستیم چه کار می کنیم و غیره . اگه پایه بودین به خبرین .

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

تا حالا سوختگی حاد توی یک ناحیه خاصتون داشتین . من امروز به جای ۵ هزار تومانی چک پول ۵۰ هزار تومانی به مامور پست دادم . خدایااااااااااااااااااااااا داروم میسوزمممممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 مبارک

تقدیم به عروس خانه تو

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
سلام یهو دلم خواست از خونه ای که توش زندگی می کنم بگم : توی همون کوچه ماندگار اما کمی بیشتر از اندک داخله کوچه است( بابای فهیم می گه برا سلامتی خوبه پیاده بری و بیای). صبقه ۴ روی زنگ علامت شرکت کارم هست پس زنگ را کسی اشتباه نمی زنه . زیاد پله نداره فقط وقتی از پرواز می ایم با اون کیف  گنده و پر تازه می فهمم صبقه ۴ یعنی چی ! دوبار احساس بزرگ شدن اون هم خیلی بزرگ بهم دست داده یکی وقتی دیدم اسمم رو قبض تلفنه  فهمیدم ادم بزرگ شدم الان  هم که تنها خونه دارم و اجاره نامه به اسممه.بزرگ شدن سخته کاشکی  بچه بودیم .یک سوییت به متراژ بسیار پایین اما باز هم این ناراحتم نمی کنه تا حالا تو خونه کوچک زندگی نکردم اما این جور هم خیلی کیف داره . همه چی دورته . خونه نوسازه. ایفون دیشب بعد ۲۰ روز زندگی وصل شد . تزییانش هم دادم یک طراح خونه انجام بده ( افسون لحن این جمله تو را یاد کسی  نمی اندازه) خونه خوشگلی همه چی داره فقط عصر که تمیز می کنم فقط چند ساعت تمیزه دوباره  روز از نو روزی از نو . راستی همسایه هم سگ داره خیلی سر صدا می کنه . تازه صبحا اون اولا با صدای زنگ مدرسه کوچه بالایی بیدار  می شدم اما الان نه دیگه . خونه ۱۷۰ که بودیم همیشه می گفتم  چقدر سر و صدا .الان می گم انجا چقدر ساکت بود من نمی دونستم . البته همه سر و صدا تا ۱۲ ظهره که مدرسه تمام شه . من هم که تا اون موقع اگه پرواز نباشم خوابم. همه چی خوبه . علی رغم اینکه صاحب خونه اونجاست اولا گیر می داد به صدا به بند و بساط و ...   . اون هم درست شد به روش خودم درستش کردم . جای خالی افسون هم خیلی زیاده مخصوصا شبا موقع خواب . وقتی شب بخیر می گفتیم یا تازه بعضی خبرا را اون موقع  به هم می گفتیم یا بحث می کردیم ( غیبت و ..)  جاش خالیه  خیلی خیلی

جای نازی هم همین طور مخصوصا هر موقع ساندویچ مرغ از پرواز می یارم یاد اون می افتم که دوست داشت و یاد سوپ های نازی . (به خدا وقت های دیگه هم یادت هستم ) همگی رفتیم سمت سرنوشت  مثل بقیه که زودتر رفتن . همه شاد باشین یاد منم باشین ایشالا زودتر دیداری  به وجود بیاد

دوستون دارم  

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

سلام دوباره به همه دوستان و این خونه  مجازی و ...

۹۹٪ مشگلات حل شد و ۱ ٪ کوچولووو مونده . ولی من امدم چون تونستم حلشون کنم  . یک عالمه هم حالم خوبه  خوشحالم.  امدم تا دوباره تراوش های ذهنی خود را اینجا بنگارم  .همه شاد باشن تنها چیزی که خوشحالم می کنه.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

اصلا دوست ندارم اتفاقات اخیر هیچ جا ثبت بشه حتی تو این وبلاگ .هر زمان درستش کردم می ایم اینجا. همون مهرآوه سابق...!

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

ادم توی یک سنی ( مثلا نوجوانی)  برای اینده اش تصمیم می گیره و کلی برنامه می ریزه . در کنار اونها یک درد های پنهانی هست که آدم همیشه تو خلوتش داره و بر اساس اون  دردها هم   یک برنامه هایی برای زندگیش می گیره . خودش خبر نداره که هر چی از درداش هم فرار کنه یک جایی تو اینده اونو غافلگیر می کنه و دوباره برایش زنده می شه  . اون وقته که می بینه  اون درد شده یک عقده ؛ یک تشویش و یک کابوس . حالا بعد این همه زمان هرچی می خواد طبیعی رفتار کنه می بینه نمی شه . اون قدر ادامه پیدا می کنه  که  یه روزی به مریض روانی تبدیل می شه . یادمون باشه از درد هامون فرار نکنیم و باهاش کنار بیایم .

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

بعضی مواقع یادت می ره کجا هستی و موقعیتت کجاس! حواستو جمع کن .  دیگه تکرار نکنم !!!! 

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

می شه براحتی در مورد تو حرف نزد؛ اما نمی شه به یاد تو نبود.


 دیدی خسته که می شی وقتی حوصله نداری دیگه ادمها برات تکراری می شن ؛ اون وقته که دوست داری بری تو خلوت و  خاطره و خیال و خودت و خودش و چند تا خ دیگه ....

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir