|
اینک که در قاره ای دیگر در کنار تو باران می بارد شعر من مرطوب می گردد! غ. س + نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 11:36 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
انگار مال غصبی از گلوی آدم پایین نمی ره . وای به حال حرامش ... + نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 2:11 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
ـ در کنار یادت ارام خفته ام و این ارامش را به دنیایی عوض نمی کنم. برای اولین بار ثانیه ها تو ی لحظه های خوش دیر می گذره. ـ ـ هر طرف را نگاه می کنم هر بار چشمم به تو می افتد کاش تمام خانه ها ۱۲ متر بود. ـ ـ ـ با اینکه تو کارها تکراری می دانی اما بدان هر لحظه آن برایم تازگی بار اول دارد . ـ ـ ـ ـ سکوتم از بی کلامی نیست. نمی دانم از کجا بگویم ... نگاهم و اشک هایم جواب تو... ـ ـ ـ ـ ـ حتی دلهره و دلواپسی هایش را هم دوست می دارم و به جان می خرم ... ـ ـ ـ ـ ـ ـ بدان توی لحظه لحظه این روزها زندگی می کنم و خاطره بازی می کنم . + نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 2:54 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
بزودی از تو بیزار خواهم شد زیرا تو آن مردی که شاید براستی دوستت بدارم غاده السمان + نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 2:4 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
امروز حکم آزادی من را زدند و راحت شدم ولی نمی دانم چرا دلم غصه ناک شد. دلم برای اون همه خنده و گریه تنگ می شه . شاید طولانی شدن این دوره باعث شد که حتی به بدی های اون هم دل ببندیم و دلمون تنگ بشه ولی در هر صورت تمام شد و البته هنوز به عمق فاجعه نرسیدم ولی از الان دلم تنگ شده برای تک تک شون حتی اونهایی که با هاشون بحث می کردم ( ویز ویز ویز و صورتی و ....). برای اون نقاشی های دزدکی از استادا زمان های استراحت ( که خودش یک دنیا بود) حرف های ممنوعه تو کلاس مسخره کردن ( البته نیت لذت بردن بود نه چیز دیگر ) شیرن عسل درآوردن ( خود شیرینی {همستر و دیگران} ) صبحانه ( مثل جنگ زده ها بودیم) برای اون پیامک های سرنوشت ساز شیطونی های بی وقفه ( البته به زعم دشمنان لحظه ها ی مترو و برای لحظه های اعلام نمره ( بهتره هیچی نگم و .... هر چه بود تمام شد و کلی خاطره برای من و بقیه گذاشت ... به امید سال های خوب اینده البته در کنار دوستان اسمانی + نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 6:10 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
هم پای تو به ساز این دنیا می رقصم . تا به حال رقاص خوبی بوده ام ؟ + نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 4:52 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
فقط هیس !!!
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 6:37 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
آرام آرام درون همدیگر شکل می گیریم. بدون اینکه متوجه تغییرات باشیم. اخر کدام از ما شکل دیگری می شود ؟ هر چه باشد من خواهان یکی شدن هستم تو چی ؟؟! + نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 7:45 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
بازی باد بین موهات. بعد مثل شلاقی نرم که به صورتت می خوره و تو استوار و مغرور میان این همه زیبایی می درخشی + نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 6:43 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
تاسف می خورم هر روز که می گذره بیشتر حالمو بهم می زنی خدا را شکر که دیگه زخمی وجود نداره همه چیز خوب داره پیش می ره یادمون باشه "همیشه زمستون میره و روسیاهی ماله زغاله " + نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 6:41 بعد از ظهر توسط مهرآوه
|