تبليغاتX
مهرآوه

خدا گفت: لیلی یک ماجراست؛ ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است و بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند ؛ نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد. اما مجنون بلند شد؛رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت لیلی درد است ؛ درد زادنی نو ؛ تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت: آسودگی ست و خیالی ست خوش .

خدا گفت لیلی رفتن است و عبور است و رد شدن .

شیطان گفت: ماندن است و فرو ریختن در خود .

خدا گفت : لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است وبخشیدن . 

شیطان گفت : خواستن است و گرفتن و تملک .

خدا گفت: لیلی سخت است و دور از دسترس.

 شیطان گفت : ساده است همین جا و دم دست و دنیا پر شد از لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک های لحظه ای.

خدا گفت لیلی زندگی است و زیستنی از نوع دیگر.لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود.

  لیلی گفت : کاش مادر می شدم ؛ مجنون بچه اش را بغل می کرد.

 خدا گفت : مادری بهانه عشق است ؛ بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی؛تو بی بهانه می سوزی؛

 لیلی گفت دلم می خواهد ساده و بی تاب و بی تب .

خدا گفت : اما من تب وتابم    بی من می میری.

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون ایان فصه ام را عوض می کنی ؟

 خدا گفت: پایان قصه ات اشک است ؛ اشک دریاست ؛ دریا تشنگی ست و تشنگی و آب و تشنگی پایانی از این قشنگ تر بلدی ؟ لیلی گریه کرد و تشنه تر شد و خدا خندید .

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؛

 لیلی گفت من . لیلی هم خندید  و خدا به او لبخند زد و خدا شعله ای داد به او و لیلی شعله را گذاشت توی سینه اش و سینه اش آتش گرفت و خدا به او گفت زمین من را به آتش بکش و شعله را خرج کن . لیلی خودش رابه آتـش کشید و خدا او را تماشا کرد . لیلی از خدا چیزی طلبید و خدا او را اجابت کرد و  آتش سینه لیلی رو به اتمام بود و در همین حین مجنون سر رسید و شد  هیزم  آتش  لیلی . مجنون نیز مانند لیلی سوخت و خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد  بود .

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

        این پست را دوباره می گذرام البته با کمی تغییر . این بار نیز برای دوستی که پرسید مهرآوه یعنی چه ؟

        مهرآوه - دختر آفتاب - یکی از الهه های باستانی است که به زمین مرده عشق یعنی اصیل ترین نیروی زندگانی را می بخشد و دارنده جلوه آفتاب و کسی که تابش مهر دارد . بی شک مهرآوه بانوی مهر است .

 

 

 

نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

 با ذره ذره وجودم  پیش خواهم امد برای پیشوازت ـ فقط بگو کی می آیی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

به عقیده پرنده محبوس آسمان لبریز از پرواز های بر باد رفته است

 

 

نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

خانه ای بساز که فرو نریزد و آن خانه ای نیست مگر آن که سقفش آسمان و کف آن آسمان و دیوارهایش آسمان باشد

نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

بوسه اختراع طبيعت است براي هنگامي که کلام قادر به بيان احساسات نيست

 

نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

ـ اين روزها چشم حسودها هم به دود اسپند عادت كرده است

نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
   گفتم: گوش مي کني؟
    گفت: نه.
    گفتم: چرا؟
    گفت: ديگر چيزي ارزش گوش کردن ندارد.
    گفتم: ولي تو هنوز گوش هايت را داري!
    گفت: هوم اما نه برای تو !
    ***
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

بار خدايا تو را گواه مي گيرم و تو بس هستي براي گواهي ، و گواه مي گيرم آسمان و زمينت و كساني از فرشتگان و ساير آفريدگانت را كه در آن دو جا داده اي در اين روز و اين ساعت و اين شب و در اين جايگاه خود به اين كه گواهي مي دهم تو خدايي مي باشي كه جز تو خدايي نيست ، تويي به پا دارنده عدالت و برابر دارنده در حكم و مهربان به بندگان و دارنده هر ملك و پادشاهي ، و رحم كننده به آفريده شدگانت
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

ـ  برای زنده ماندن چرا دیگران را می کشی ؟

 

 

نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

چه اتفاقی افتاد ؟

انگار همه چیز خواب بود .نمی دانم الان خواب هستم یا بیدار ؟

خدایا

یارای رفتنم و ماندنم را از تو می خواهم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

دریای بزرگ دور

یه گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

 

زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می کند

گل آفتابگردان

نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

شروع دوباره با همه "شما"

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir