تبليغاتX
مهرآوه
 

 یکبار هم که  شده بگو:

" شاید من اشتباه کردم "

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

مجبور نیستی آدم بزرگی  برای  من باشی. فقط کمی آدم باش

نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

زندگی  کردن برای مدت  کوتاهی  بین ادم هایی که دنیاهاشان زمین تا آسمان با تو فرق داره .بعد از خودت می پرسی تو کجایی و اینها کجایند؟ هر چه قدر دنیای اونها بزرگ باشه باز دلت دنیای خودت را می خواهد.دوستت دارم...  انچه را  که ایمان دارم مال منه ...   

نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

به هر ساز که می گن  می رقصی باز می گن از تو نمی گذرن و تو بدی و مردم سرکار می ذاری و تو تزلزل رفتار داری و احساس نداری و بی معرفت هستی و بی عاطفه هستی و    دل   شکستی و ...  ما که نفهمیدیم به ساز کدوم برقصیم          

 

              

نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

خودتو را می کشی یک سری یادگارهایی از عصر مکررات نگه می داری

بعد می بینی بعد از زدن دکمه  delete  باز هم زندگی ادامه داره حتی قشنگ تر

این نیز می گذرد ...

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |


همان فانوس دريايى  
براى من بس بود  
تا بر كرانه  
ماندگار شوم             
سپيدى كف را مى خواهم چه كنم  
وقتى صداى آبىِِ مرغ دريايى  
مى وزد                                 
پرچمى مى اُفتد  
پرچمى نيم افراشته مى ماند  
ميان شكاف هاى سفا لی  بام  
نجواى مضطربى ست                            
برج سپيد و فانوس  
و لنگرهاى زنگ زده  
بر ماسه ها  
كه خفته اند و فراموش كرده اند  

خوشحالم در ساحل  
درختى نمى رويد                     
من كه اين جا هستم و مى مانم  
درخت خمان در باد را  
مى خواهم چه كنم  

                                                                     

 

                                                   نویسنده اش را نمی دانم کیست

نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

سوزن‌بان می‌گفت :   
قطارهای زیادی    
از پشت گردنه و تپه‌ها می‌گذرند    
و ما بی خبریم !

نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |

 

 

 پاییز هم امد و کم کم هم زمستون دوباره می آید و دوباره برف ... برف .. برف . اما ...آیا آنها دوباره تکرار خواهند شد یا نه؟

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
این ذهن بیمار توئه که هیچ وقت  نمی ذاره راحت باشی و باشیم. حتی وقتی که همه خودشون را از تو دور نگه می دارند باز هم این ذهن مریض تو هست که باز هم آروم و قرار نداره . درست فکر کردی آری برای اولین بار ذهن کرم خورده ات درست گفت. حتی تنفری که تو از آن یاد کردی درست است و نمی تواند کاری انجام دهد. حتی تنفر هم خودش را تو دور نگه می دارد چه برسد  به بقیه حواس.

ولی کاش می توانستم بنویسم از کار های تو . حتی قلمم از تو متنفر است دوست ندارد از تو بنویسد.بوی تعفن ذهن بیمارت همه جا را گرفته است با وجود این همه فاصله بین ما .

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir