یکبار هم که شده بگو:
" شاید من اشتباه کردم "
مجبور نیستی آدم بزرگی برای من باشی. فقط کمی آدم باش
زندگی کردن برای مدت کوتاهی بین ادم هایی که دنیاهاشان زمین تا آسمان با تو فرق داره .بعد از خودت می پرسی تو کجایی و اینها کجایند؟ هر چه قدر دنیای اونها بزرگ باشه باز دلت دنیای خودت را می خواهد.دوستت دارم... انچه را که ایمان دارم مال منه ...
به هر ساز که می گن می رقصی باز می گن از تو نمی گذرن و تو بدی و مردم سرکار می ذاری و تو تزلزل رفتار داری و احساس نداری و بی معرفت هستی و بی عاطفه هستی و دل شکستی و ... ما که نفهمیدیم به ساز کدوم برقصیم
خودتو را می کشی یک سری یادگارهایی از عصر مکررات نگه می داری
بعد می بینی بعد از زدن دکمه delete باز هم زندگی ادامه داره حتی قشنگ تر
این نیز می گذرد ...
همان فانوس دريايى
براى من بس بود
تا بر كرانه
ماندگار شوم
سپيدى كف را مى خواهم چه كنم
وقتى صداى آبىِِ مرغ دريايى
مى وزد
پرچمى مى اُفتد
پرچمى نيم افراشته مى ماند
ميان شكاف هاى سفا لی بام
نجواى مضطربى ست
برج سپيد و فانوس
و لنگرهاى زنگ زده
بر ماسه ها
كه خفته اند و فراموش كرده اند
خوشحالم در ساحل
درختى نمى رويد
من كه اين جا هستم و مى مانم
درخت خمان در باد را
مى خواهم چه كنم
نویسنده اش را نمی دانم کیست
سوزنبان میگفت :
قطارهای زیادی
از پشت گردنه و تپهها میگذرند
و ما بی خبریم !

پاییز هم امد و کم کم هم زمستون دوباره می آید و دوباره برف ... برف .. برف . اما ...آیا آنها دوباره تکرار خواهند شد یا نه؟
ولی کاش می توانستم بنویسم از کار های تو . حتی قلمم از تو متنفر است دوست ندارد از تو بنویسد.بوی تعفن ذهن بیمارت همه جا را گرفته است با وجود این همه فاصله بین ما .