تبليغاتX
مهرآوه
 

ـ بی خبری از خبر بد بدتره . یکی بگه چه اتفاقی داره برای ما می افته؟

نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

 

بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.

مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ۵ ستاره است.

مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.

مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.

مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.

مي خواهم به گذشته برگردم وقتی  داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.

مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.

مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .

مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...

مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...

اين هم وسایل من  که در بزرگسالی بدست اورده ام  و بقيه مدارك،مال شما.

من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.

 

نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

تنها کاری که از دستم بر می آید این است که دیگر به این اندازه دوستت نداشته بشم

نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir