تبليغاتX
مهرآوه
آذر خانوم ورپریده برو خونتون! تا تو نری اون نمیاد

غلام حلقه به گوش: بیا اینم پست برا تو خوب بود پس تا برنامه بعد خداحافظ... ایکیوسان

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

ـ پیرمرد :چرا گرفته ای پدر؟

ـ کشیش: هر ادمی یک اندوهی داره ولی گناهی نداره که گاهی غم هایش  را به یاد بیاره و گاهی زندگی با رویاهاش  براش عادت می شه و این بزرگترین سر گرمی اون می شه. پدر در حالی اینو می گفت که  داشت به غم  نرسیدن به معشوقش فکر می کرد.

  

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

ـ وقتی ۹ تا موی سفید بین موهات به یکباره  پیدا می کنی. نمی دونم اون لحظه تو به چی فکر می کنی ولی من که توی سن ۲۲ سالگی حس میان سالگی دست داد.

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

ابر وقتی چشمش به مزرعه سوخته افتاد از خجالت آب شد

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

داشا کل:

"وقتی مرد غم داره دلش یه کوه درد داره".  غمهایت هم به جان خریدارم  

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

۴ روز زندگی

۹۶ ساعت بودن

۵۷۶۰ دقیقه تنفس

۳۴۵۶۰۰ ثانیه گفتن و شنیدن

 خاطره منتظر ماست برویم؟

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

یک احساس ارامش

یک احساس شادی

یک جریان بی صدا

یک مهربانی و لطف خدا

یک روز بارانی ( از نوع نم نم )

یک جیب برای دو تا دست

یک جفت لبخند

یک جفت نگاه

یک دنیا بوسه  

یک زمان بی پایان

یک دلهره و دلشوره

یک خاطره عالی  

...

یکدونه منی تو

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir