تبليغاتX
مهرآوه
 

- به هر کی می گی چه خبر؟ می گه خبری نیست .

-  می گی زندگی چه طوره ؟ می گه : اه گندش بزنه هر روزش تکراری  برای من.

- می گی  کار خوبه ؟ اوضاع اقتصادی چه طوره ؟ یک کم سکوت می کنه بعد می گه : چی بگم گرانیه . پول کجا بود . اصلا پول ندارم . انگار بهش گفتی پول بده .

-  به دختره می گی خوب بی خیال از دوست پسرت چه خبر ؟ می گه : اه حالمو بهم می زنه . اصلا حوصله اش را  ندارم .دنبال رابطه جدیدم . بعد پسره زنگ  می زنه همون لحظه،دختره می گه : سلام عشقمممم !توی اون لحظه تو شبیه یه علامت تعجب می شی !!!!!!!!!!!!!!

- به پسره می گی : خانومت چه طوره ؟ اول یه جوری نگات می کنه که اولین بار کلمه خانومت را شنیده و بعد می گه : زن کجا بود دوست دخترمه فقط، رابطه ای نیست ( حالا هفته پیش همه شرکت و شیرینی داده برای مراسمه عقدش).

- یه یکی دیگه می گی : تو به عشقت  رسیدی ؟ مکثی می کنه ( حتم دارم که داره فکر می کنه کدوموشون عشق زندگی ایش بود ) بعد می گه : نه بابا قسمت نشد ما به هم برسیم . تو عشق وصال وجود نداره. الان هیچ خبری هم ازش ندارم.حالا این همونی بود که همه می گفتن عشق این دو نفر همه جا پیچیده . بعد تو حالت از هرچی کلمه قسمت بهم می خوره . ای با با اگه عشق بود پس این وضعیت چیه ؟

-- بیکار بودیم امدیم شهر؛ داشتیم پشت کوه تو غار زندگی می کردیم دیگه، راحت ....بی دغدغه.....

---من که نفهمیدم آخر زندگی به کام کیه؟کی از همه چی راضیه؟ کی به اون یکی که دوست داشته رسیده و نمی گه قسمت ما اینه که از  هم دور باشیم؟ کی راست می گه ؟کی دروغ می گه ؟ کی شاده ؟ کی.......

 آخرش فقط باید بگی : این نیز بگذرد

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

حس خیلی خوبیه وقتی دیگه اضافه وزن نداری ( که هی اون دوست سبک سرت تو مهمونی  بهت بگه اضافه وزن نگیری، حالا خودش و همراهش چاقن) و بعد تازه  از اون همه جوش دیگه اثاری نیست ( وقتی برای چک پزشکی تو محل کارت می ری . پزشک شرکت مثل چی نگات نکنه ) . حالا این همه کار می کنی بعد یک روز مثل امروز وعده ظهرت می شه ماکارونی پر ملااااات با پنیر پیترا و شب هم کله پاچه  و فردا هم مهمونی دعوتی . خدایاا نه!

بیکاری ادمو مجبور می کنه هر کاری کنه مثلا کلاس شنا ( الان پیشرفته شنا می کنم) و بعد میگی خوب بازهم وقتم ازاده ، می ری کلاس دف. ظهرا که ملت خوابن تو بنگ بنگ دفو در میاری. البته عمدی در کار نیست ظهرا خونه تنهام بچه ها نیستن و منم بیکار . نه اینکه فکر کنین درسم تمام شدها نه یک پایان نامه دارم تپل در انتخاب موضوعه الان    و دو واحد درس ترجمه معرفی به استاد هم دارم و مسئول اموزش هم دنبالمه برای این درس .خلاصه روزگار بد نیست،  توی این وضعیت دنبال تفنن بعدی هستم  اگه کسی سراغ داشت بگه    

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

دروغ را اون قدر با شهامت  بگو که همه در جا اونو باور کنن

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
 

ــ اوقات خوش ان بود که با دوست به سر رفت/باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
 

مرگ تنها دوست وفادار سرنوشت ادمی است

بوبن

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
 

به خودم می گم: لب تاپ مبارک .دیگه دانشکده خبر و کافی نت ده متری ارامنه کار و کاسبی شون کساد می شه. پروژه لب تاپ تمام شد خوب بریم سر برنامه بعدی

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

ـ ـ ـ راز بین مرد و زن یا عشقه یا هرزگی ـ ـ ـ

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

همه ادمها فقط می تونن روبروی خودشون را  ببینن اون هم فقط ۱۸۰ درجه  نه بیشتر . اما من مطمئنم که تو پشت سرت هم چشم داره

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

دوست ندارم ناراحت باشی. خوب حالا  منو به یک لبخند مهمون کن.

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

چند وقتی هست که خیلی دلم می خواد مامان بشم. یه دختر داشته باشم . نمی دونم داره چه اتفاقی می افته که من از بچه خوشم امده.هورمون مامان شدن و بچه دوست داشتن داره تو من به وجود میاد

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir