تبليغاتX
مهرآوه

یعنی عاقبت چی می شه؟

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

يك روز گفت:

ـ با اين اخلاقي كه تو داري فقط يك كاكتوس مي تونه اونم به زور تحملت كنه، فهميدي!

امدم خونه ديدم كاكتوسم زرد شده داره مي ميره .

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 فکر می کنم افسردگی پاییزی گرفتم. یکی کاری کنه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:روزنامه همشهری ۲۱ ابان ۱۳۸۸ صفحه جامعه بهم گفت من افسره ام از نوع پاییزی

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 تو فکر اینم که یک مترسک درست کنم. اخه از دست این کلاغ هایی که هر روز می ایند رو پشت بوم خونه  من می شینن خسته شدم . شاید کلاغ های زندگیم  هم رفتند
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

تازه الان خونه  رسيديم . هر شب تقريبا ابن موقع مي اييم( غير پنج شنبه  ها  كه اون  ساعت 3 مي ايد و من هم سر كار نمي روم .) الان ساعت  9.  با تاكسي  امديم اين ساعت رسيديم و خيلي ترافيك بود بي خيال برم به كارم برسم اين فكرا و حرفا شام نمي شه و تا رسيديم لباسم عوض كردم موهام ژوليده است دوست دارم برم اول حمام اما نمي شه . بهتره برم تو اشپزخونه. اون هم لباسشو عوض كرده عادت داره لخت تو  خونه بگرده  اصلا دوست  ندارم همش لخت باشه . اون رفت جلو تلويزيون اهل تلويزيون نيست اما روشن مي كنه تا من بشنوم اخه من دوست دارم . مي شينه با كامپيوتر بازي مي كنه . كاره هميشگي اونه نمي دونم مگه بازي ماله  بچه ها نيست تا يك دوره نبره شب خوابش نمي بره . من هم خسته و  جنازه تو اشپزخونه دارم شام مي پزم. از انجا ( اتاق) مي گه عزيزم چرا نمي ايي؟ بيا ببين من باز هم بردم . دلم مي خواد خفش كنم وقتي مي گه عزيزم بيشتر حرصم مي گيره . يعني فكر نمي كنه من هم مثل اون توي همين شهر دارم كار مي كنم توي همين ترافيك لعنتي هستم از صبح مثل اون سركارم . من بيام اونجا بازي تو را ببينم   خب تو بيا اينجا.  بيا اشپز خونه ببين من زنده ام يك كم هم كمك كن زود تر تمام شه بعد بيام پيشت  . ولي بازهم  هيچي نمي گم و فقط مي گم گلم صبر كن كار دارم . يك كوچلو مي رم مي بينم باز هم بازي رو برده  مثل هميشه . واي هنوز به خودم هم نرسيدم از كنار ايينه كه رد مي شم خودم حالم از خودم  بهم هم مي خوره . يك كم به خودم برسم موهامو درست مي كنم يك ذره  ارايش مي كنم اخه دوست داره هميشه خودمو خوشگل كنم و خسته ام خيلي خسته حتي پشت اين سرخاب سفيداب  هم نمي تونم خستگي مو قايم كنم . ولي چون اون دوست داره اين كارو مي كنم . حين شام پختن جلو ايينه هم مي رم . همش عجله .بلاخره  شام را اماده مي كنم بلاخره  ميايد كمك با هم شام مي بريم  با هم غذامي خوريم موقع غذا نبايد حرف بزنيم چون اون دوست نداره . ولي من دوست دارم از امروزم بگم اون تعريف كنه اما  بازم خبري نيست من باز هم ساكتم .  مي بينه براش خودمو درست كردم يا نه چرا هيچي نگفت حتما دوست نداره . اما ديگه وقت نيست مدلشو تغيير بدم. قديما هميشه  ازم تعريف مي كرد كوچكترين تغيير صورتو مي ديد اما حالا .... لابد ديده  اينو هميشه به خودم مي گم و باز ساكت مي مونم .از غذام تشكر ميكنه  فقط هم ظرف خودشو مي بره تو اشپز خونه يعني سهم اون اينه .  ظرفها را جمع مي كنم مي روم بشورم اگه نشورم كار فردا شب بيشتر ميشه . چايي و ميوه اماده مي كنم دوست دارم هميشه همه چيز اماده باشه . اما اون همون جا نشسته روزنامه مي خونه  اهنگ دانلود مي كنه و انگار نه انگار من هستم شايد  منو مي بينه شايد هم نه و هميشه برام اين سواله . بالاخره كارا تمام شد . تا مي ايم جسم خستم و بذارم روي مبل ( همشه توي اين سالها هميشه كنارش نشستم بازو به بازو اين كارو دوست دارم انرژي ميگيرم) ساعت دوازده:  تا ميشينم دستشش رو مي ذاره رو پام يك بوسه هم حواله لبهام مي كنه و ميگه مي دوني امشب چي مي خوام ؟ واي خدايا باز فيلش ياد هنودستان كرده. نمي بينه من خسته ام از اون موقع كه امدم خونه همين طوري در حال دويدنم  نمي دونم چرا اين دويدن ها پايان نداره . دوباره بوسم مي كنه و  اون قدر خسته ام كه حالم از هرچي فيل و صاحب فيل و هندوستان  و... به هم مي خوره . ولي مي دونم اگه بگم نه دو ساعت ميشينه برام قصه تعريف مي كنه و من نياز دارم تو زن مني . دوست دارم  عاشقتم تو بايد به نياز هاي من توجه كني و بي خيال كنفرانس اون مي شم و مي بينم اين همه كه گذشت اين يك ربع بيست دقيقه هم روش. مي گم باشه زنديگيم بوسسسس ....

 

بلاخره خوابيد الان ديگه حس مي كنم ماله خودم هستم اما نه به ساعت كه نگاه مي كنم ميبينم  ساعت 1.45 بامداد بايد 5 پاشم . حالا از خستگي و درد نمي تونم بخوابم و بهتره بخوابم بايد صبح زود بيدار شم برايش صبحونه درست كنم  بخواب بخواب بخواب

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 همیشه تکرار می شه اما هیچ وقت قدرشو نمی دونی . درست زمانی که نا امیدی خدا یک عالمه بهت امید می ده. تو قرعه کشی وام شرکت برنده شدم و خوشحالممممممممممممم
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
با نام او

چند سالی بود منتظر این روز بودم . همیشه خیال می کردم توی اون روز من چه کار می کنم ؟ چه کاره شدم.؟ زندگی ام تغییری داشته یا نه ؟ سالها فکر به این روز ... تو هفته اخر استرس بیشتر هم شده بود . یک عالمه برنامه توی اون حوالی تاریخ داشتم . از ماه قبل مرخصی گرفتم . که پرواز نداشته باشم . اما با مرخص من موافقت نکردن هیچی یک پرواز طول و دراز هم گذاشتن . نزدیک ۱۵۰ تومانی پول پرواز می شد . دو روز قبل  از روز مذکور از بند پ استفاده کردم مرخصی گرفتم. که فقط پرواز نرم و کسی هم نفهمه . اما یکسری اتفاقا افتاد که نمی شه گفت . اما  برنامه دامغان رفتن منو مختل می کرد. چه قدر حرص خوردم . آخه ما دبیرستان که بودیم قرار گذاشتیم روز ۸/۸/۸۸ بریم همون مدرسه قدیم دوره هم جمع شیم . بگیم و بخندیم و ... صبح بریم مدرسه شب هم عروسی یکی از دوستای عزیزم بود که هم کلاسی ما هم بود. دوتا عروسی و یک تولد و یک مهمونی دوستانه دعوت بودم . البته یکی از عروسی ها دعوت نبودم اما تبریک خودمو تو پست قبلی براش گذاشتم و امید وارم خوشبخت بشه . بچسبه به زندگیش  نه اینکه ..... بی خیال. سرتون رو درد نیارم بالاخره من تونستم با ترفند های دخترانه خودم برم دامغان. (اجازه رو گرفتم ). صبح مثل همیشه خواب موندم به ماشین نرسیدم . ظهر حرکت کردم  ساعت ۶ رسیدم . ۶.۳۰ عروسی شروع می شد . سریع خودمو اماده کردم  به همراه ململ دوستم رفتیم عروسی به قرار صبح نرسیدم اما شبو تونستم . تو کلاس ۲۴ نفر بودیم  شب برای عروسی ۱۴ نفر امدن  باز هم جای شکر داره که این تعداد اون روز رو یادشون بود . همه دوباره همدیگر را دیدیم . بیشترشون عروسی کرده بودند یا در شرف عقد و عروسی و این حرفا بودند. خیلی خوش گذشت عالی بود  یک عالمه عکس انداختیم . حالا هم ۸/۸/۸۸ تمام شد گذشت چه قدر زود گذشت دبیرستان   دانشگاه    کار   حالا هم زندگی  . فهمیدم به اون چی که می خواستم رسیدم . همون برنامه ای که تو دبیرستان برای خودم ریخته بودم تقریبا انجام شد . فقط ازدواج مونده همین ..... خدایا شکر برای همه اونچه را که بهم دادی و ندادی . دوست دارم خدااااااااااااااااااااااااااااا برای همه دوستام  هم ارزوهای خوب می کنم  همیشه شاد باشن این چند سال با اینکه زود گذشت اما خیلی اتفاقا توش بود   که هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم . حالا هم می گم بیایین روز ۹/۹/۹۹ اتنخاب کنیم ببینیم اون روز چه جوری هستیم چه کار می کنیم و غیره . اگه پایه بودین به خبرین .

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

تا حالا سوختگی حاد توی یک ناحیه خاصتون داشتین . من امروز به جای ۵ هزار تومانی چک پول ۵۰ هزار تومانی به مامور پست دادم . خدایااااااااااااااااااااااا داروم میسوزمممممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 مبارک

تقدیم به عروس خانه تو

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
سلام یهو دلم خواست از خونه ای که توش زندگی می کنم بگم : توی همون کوچه ماندگار اما کمی بیشتر از اندک داخله کوچه است( بابای فهیم می گه برا سلامتی خوبه پیاده بری و بیای). صبقه ۴ روی زنگ علامت شرکت کارم هست پس زنگ را کسی اشتباه نمی زنه . زیاد پله نداره فقط وقتی از پرواز می ایم با اون کیف  گنده و پر تازه می فهمم صبقه ۴ یعنی چی ! دوبار احساس بزرگ شدن اون هم خیلی بزرگ بهم دست داده یکی وقتی دیدم اسمم رو قبض تلفنه  فهمیدم ادم بزرگ شدم الان  هم که تنها خونه دارم و اجاره نامه به اسممه.بزرگ شدن سخته کاشکی  بچه بودیم .یک سوییت به متراژ بسیار پایین اما باز هم این ناراحتم نمی کنه تا حالا تو خونه کوچک زندگی نکردم اما این جور هم خیلی کیف داره . همه چی دورته . خونه نوسازه. ایفون دیشب بعد ۲۰ روز زندگی وصل شد . تزییانش هم دادم یک طراح خونه انجام بده ( افسون لحن این جمله تو را یاد کسی  نمی اندازه) خونه خوشگلی همه چی داره فقط عصر که تمیز می کنم فقط چند ساعت تمیزه دوباره  روز از نو روزی از نو . راستی همسایه هم سگ داره خیلی سر صدا می کنه . تازه صبحا اون اولا با صدای زنگ مدرسه کوچه بالایی بیدار  می شدم اما الان نه دیگه . خونه ۱۷۰ که بودیم همیشه می گفتم  چقدر سر و صدا .الان می گم انجا چقدر ساکت بود من نمی دونستم . البته همه سر و صدا تا ۱۲ ظهره که مدرسه تمام شه . من هم که تا اون موقع اگه پرواز نباشم خوابم. همه چی خوبه . علی رغم اینکه صاحب خونه اونجاست اولا گیر می داد به صدا به بند و بساط و ...   . اون هم درست شد به روش خودم درستش کردم . جای خالی افسون هم خیلی زیاده مخصوصا شبا موقع خواب . وقتی شب بخیر می گفتیم یا تازه بعضی خبرا را اون موقع  به هم می گفتیم یا بحث می کردیم ( غیبت و ..)  جاش خالیه  خیلی خیلی

جای نازی هم همین طور مخصوصا هر موقع ساندویچ مرغ از پرواز می یارم یاد اون می افتم که دوست داشت و یاد سوپ های نازی . (به خدا وقت های دیگه هم یادت هستم ) همگی رفتیم سمت سرنوشت  مثل بقیه که زودتر رفتن . همه شاد باشین یاد منم باشین ایشالا زودتر دیداری  به وجود بیاد

دوستون دارم  

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

سلام دوباره به همه دوستان و این خونه  مجازی و ...

۹۹٪ مشگلات حل شد و ۱ ٪ کوچولووو مونده . ولی من امدم چون تونستم حلشون کنم  . یک عالمه هم حالم خوبه  خوشحالم.  امدم تا دوباره تراوش های ذهنی خود را اینجا بنگارم  .همه شاد باشن تنها چیزی که خوشحالم می کنه.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir