تبليغاتX
مهرآوه

 مبارک

تقدیم به عروس خانه تو

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

اصلا دوست ندارم اتفاقات اخیر هیچ جا ثبت بشه حتی تو این وبلاگ .هر زمان درستش کردم می ایم اینجا. همون مهرآوه سابق...!

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

تو یک ایمیل خوندم ؛ ادم ها در طول زندگی شون به طور متوسط ۳  تا عنکبوت در حالت خواب می خورن . بعد با خودم فکر کردم تا حالا من چند تا خوردم خودم خبر ندارم با وجود اینکه همه از ترس من در مقابل حشرات علی خصوص سوسک با خبرند . حالا اینا را گفتم چون همین الان کنار بالشتم یک عنکبوت کوچولو و مامامی  داشت قدم میزد لابد دنبال دهن من می گشت . ولی با شجاعت  تمام اونو کشتم (  آخه اون قدر کوچولو بود که روم نشد افسانه را بیدار کنم )

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

حس خیلی خوبیه وقتی دیگه اضافه وزن نداری ( که هی اون دوست سبک سرت تو مهمونی  بهت بگه اضافه وزن نگیری، حالا خودش و همراهش چاقن) و بعد تازه  از اون همه جوش دیگه اثاری نیست ( وقتی برای چک پزشکی تو محل کارت می ری . پزشک شرکت مثل چی نگات نکنه ) . حالا این همه کار می کنی بعد یک روز مثل امروز وعده ظهرت می شه ماکارونی پر ملااااات با پنیر پیترا و شب هم کله پاچه  و فردا هم مهمونی دعوتی . خدایاا نه!

بیکاری ادمو مجبور می کنه هر کاری کنه مثلا کلاس شنا ( الان پیشرفته شنا می کنم) و بعد میگی خوب بازهم وقتم ازاده ، می ری کلاس دف. ظهرا که ملت خوابن تو بنگ بنگ دفو در میاری. البته عمدی در کار نیست ظهرا خونه تنهام بچه ها نیستن و منم بیکار . نه اینکه فکر کنین درسم تمام شدها نه یک پایان نامه دارم تپل در انتخاب موضوعه الان    و دو واحد درس ترجمه معرفی به استاد هم دارم و مسئول اموزش هم دنبالمه برای این درس .خلاصه روزگار بد نیست،  توی این وضعیت دنبال تفنن بعدی هستم  اگه کسی سراغ داشت بگه    

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

مرگ تنها دوست وفادار سرنوشت ادمی است

بوبن

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
 

به خودم می گم: لب تاپ مبارک .دیگه دانشکده خبر و کافی نت ده متری ارامنه کار و کاسبی شون کساد می شه. پروژه لب تاپ تمام شد خوب بریم سر برنامه بعدی

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

وبلاگ نویسی تا اطلاع ثانوی برای اینجانب تعطیل می باشد.

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

همه چیز از یاد آدم میره مگر یادش که همیشه یادش هست

حسین پناهی


پ.ن :کمی دیر امدی  

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

خدایا بهش کمک کن . اون لیاقت بهترین ها را دارد. ارزوی بزرگی که نیست همه دارن اون هم می خواد. دوستان برا ی دوست من دعا کنید. مشگلش حل شه. منم هم از نگرانی در می ایم. آخه خیلی برایم عزیزه .   

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

اشتباه ما اینه که هنوز درخت سبز نشده می خواهیم روش یادگاری بنویسیم

 

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

برگه اول شناسنامه فقط گواهی تولد من است . اوست که می گه امرور تولد منه

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

 مرگی برای یاد

 یادی برای سنگ

 این بود زندگی؟

حسین پناهی

نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

داشا کل:

"وقتی مرد غم داره دلش یه کوه درد داره".  غمهایت هم به جان خریدارم  

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

۴ روز زندگی

۹۶ ساعت بودن

۵۷۶۰ دقیقه تنفس

۳۴۵۶۰۰ ثانیه گفتن و شنیدن

 خاطره منتظر ماست برویم؟

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

علی رغم انتظارم حالم خیلی خوب است اما نمی دانم چرا برای نوشتن چیزی ندارم . گفتنی ها را به تو گفته ام. دلم دوباره هوای مه کرده . کنار دریاچه .... 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

نمی دونم تا حالا شده کاری به ظاهر ناخوشایند را انجام بدی اما خودت از اون راضی باشی... الان خودم این حس را  دارم . شرایط این طوریه ( این اصلا توجیه نیست)... فعلا که خورشید پشت ابر هست و کو تا بیرون امدنش شاید هم هیچ وقت بیرون نیاد  ...با اجازت من رفتم... پیش به سوی .....

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

خدایا انقدر داده هایت  به من بیشتر از نداده هایت است که رویم نمی شود گله ای کنم . خدایا شکر برای همه چیز . حتی برای اون چند  تا گله ای که توی دلم هست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
 
 
ـ انگار زمان مرگ او هم نزدیک شده است.می دانستم ِاما چرا الان؟ من باید چه کنم ؟  
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

ـ در کنار یادت  ارام خفته ام و این ارامش را به دنیایی عوض نمی کنم. برای اولین بار ثانیه ها تو ی لحظه های  خوش دیر می گذره.

ـ ـ هر طرف را نگاه می کنم هر بار  چشمم به تو می افتد کاش تمام خانه ها ۱۲ متر بود.

ـ ـ ـ  با اینکه تو کارها تکراری می دانی اما بدان هر لحظه آن برایم تازگی بار اول دارد .

ـ ـ ـ ـ  سکوتم از بی کلامی نیست. نمی دانم از کجا بگویم ... نگاهم و اشک هایم جواب تو...

ـ ـ ـ ـ ـ حتی دلهره و دلواپسی هایش را هم دوست می دارم و به جان می خرم ...

ـ ـ ـ ـ ـ ـ  بدان توی لحظه لحظه این روزها زندگی می کنم  و خاطره بازی می کنم .

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

امروز حکم آزادی من را  زدند و  راحت شدم ولی نمی دانم چرا دلم غصه ناک شد. دلم برای اون همه خنده و گریه تنگ می شه . شاید طولانی شدن این دوره باعث  شد  که حتی به بدی های اون هم دل ببندیم و دلمون تنگ بشه ولی  در هر صورت تمام شد و  البته هنوز به عمق فاجعه نرسیدم ولی از الان دلم تنگ شده برای تک تک شون حتی اونهایی که با هاشون بحث می کردم ( ویز ویز ویز و صورتی و  ....). برای اون

نقاشی های دزدکی از استادا 

 زمان های استراحت ( که خودش یک دنیا بود)

حرف های ممنوعه تو کلاس

مسخره کردن ( البته نیت لذت بردن بود نه چیز دیگر )

شیرن عسل درآوردن ( خود شیرینی {همستر و دیگران} )

صبحانه ( مثل جنگ زده ها بودیم)

برای اون پیامک های سرنوشت ساز  

شیطونی های بی وقفه  ( البته به زعم دشمنان  بی تربیتی وشرارت )  

لحظه ها ی  مترو

و برای لحظه های اعلام نمره ( بهتره هیچی نگم )

و ....

هر چه بود تمام شد و کلی خاطره برای من و بقیه گذاشت ... به امید سال های خوب اینده البته در کنار دوستان اسمانی

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

هم پای تو به ساز این دنیا می رقصم . تا به حال رقاص خوبی بوده ام ؟

نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

فقط هیس !!!

 

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

آرام  آرام درون همدیگر شکل می گیریم. بدون اینکه متوجه تغییرات باشیم. اخر کدام از ما  شکل دیگری می شود ؟ هر چه باشد من خواهان یکی شدن هستم  تو چی ؟؟!

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

بازی باد بین موهات.  بعد مثل شلاقی نرم که به صورتت می خوره و تو استوار و مغرور میان این همه زیبایی می درخشی

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

    

 تاسف می خورم

هر روز که می گذره بیشتر حالمو بهم می زنی

خدا را شکر که دیگه زخمی وجود نداره

همه چیز خوب داره پیش  می ره

 یادمون باشه "همیشه زمستون میره  و روسیاهی ماله زغاله "

نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

ـ با یک اتفاق و یک دوره کوتاه زندگی اش از این رو به اون رو می شه. مونده تو حکمت اون!!!راستی راستی داره باورش می شه که این رودخونه از نوع خروشانه و نا آروم. ولی راضی این مهمه براش.

ـ یه دوره فکر می کرد که همیشه همه چیز  یادش می مونه. اما الان هیچی از اون همه  باقی نمونده .ولی راضی  این مهمه براش.

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

 

ـ می خواستی خیر سرت راه را بهم نشون بدی . کاری کردی که اول خود تو را گم کنم

نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

باز هم تولدی دیگر. امسال  هم سنت سال   های پیش را انجام می دهم . (هر سال روز تولدم به دوستان هدیه ای  می دم اون هم اینه که هر کس هر چی از من بخواد انجام می دم یا بهش می دم. ) خوب دوستان منقول و غیر منقول اینجانب از من بخواهید {لطفا مثل پارسال  خواسته ها معقولانه باشه} 

نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

گرچه در پاییز شروع شد

در زمستان اوج گرفت

و در بهار همچنان بر من خواهد وزید

می خواهمش برای تمام بیداری های فصول ...

نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

باز هم احساس خستگی می کنم. خسته ام ....خسته ام. کی می رسیم؟؟

نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط مهرآوه |
 

هر جا نگاه می کنم اون را  می بینم. یا خودش یا اثراتش .  تو وجود همه رفته و  فقط نوع و رنگش فرق داره . بین آنچه را که می توانیم تغییر بدهیم یا انچه را که نمی توانیم تغییر دهیم گیر افتاده ایم.  انگار درد هم اپیدمی شده بین  این مردم

 

 

نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

هزار دلیل رفتن دارم و فقط یک دلیل ماندن.

نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط مهرآوه | |
 

    دوست بداريد ليكن عشق را به زنجير بدل نكنيد.

                                   (جبران خليل جبران)

  

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

به خدا من فقط یک نفرم.

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

درست زمانی که انتظارش  را نداری می آید.

نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

      هر روز که  می گذره به عقل خودم و به کارهای تو بیشتر شک می کنم. چندی پیش دوباره به همون جایی رفتم که روزگاری خیلی دوستش داشتم. اما این بار با کوله باری حرف رفتم و خالی تر از همیشه برگشتم . زمان چاره من و توست . نمی دونم افسوس بخورم یا غبطه به  آن دوران را . تنها سوالی که هنوز برای جواب دادن آن با خود کلنجار می روم این است " آیا واقعا ارزش داشت؟ " . دیگر حتی از اینکه دنبال جواب هایم بگردم نیز خسته شده ام. دیگر نمی خواهم بدانم کی برنده شد و کی بازنده ؟؟!! هر چه بود و هر هست تمام است.

 

نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

مجبور نیستی آدم بزرگی  برای  من باشی. فقط کمی آدم باش

نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

خودتو را می کشی یک سری یادگارهایی از عصر مکررات نگه می داری

بعد می بینی بعد از زدن دکمه  delete  باز هم زندگی ادامه داره حتی قشنگ تر

این نیز می گذرد ...

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

 

 

 پاییز هم امد و کم کم هم زمستون دوباره می آید و دوباره برف ... برف .. برف . اما ...آیا آنها دوباره تکرار خواهند شد یا نه؟

 

نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
این ذهن بیمار توئه که هیچ وقت  نمی ذاره راحت باشی و باشیم. حتی وقتی که همه خودشون را از تو دور نگه می دارند باز هم این ذهن مریض تو هست که باز هم آروم و قرار نداره . درست فکر کردی آری برای اولین بار ذهن کرم خورده ات درست گفت. حتی تنفری که تو از آن یاد کردی درست است و نمی تواند کاری انجام دهد. حتی تنفر هم خودش را تو دور نگه می دارد چه برسد  به بقیه حواس.

ولی کاش می توانستم بنویسم از کار های تو . حتی قلمم از تو متنفر است دوست ندارد از تو بنویسد.بوی تعفن ذهن بیمارت همه جا را گرفته است با وجود این همه فاصله بین ما .

نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

خدا گفت: لیلی یک ماجراست؛ ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است و بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند ؛ نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد. اما مجنون بلند شد؛رفت تا لیلی را بسازد .

خدا گفت لیلی درد است ؛ درد زادنی نو ؛ تولدی به دست خویشتن .

شیطان گفت: آسودگی ست و خیالی ست خوش .

خدا گفت لیلی رفتن است و عبور است و رد شدن .

شیطان گفت: ماندن است و فرو ریختن در خود .

خدا گفت : لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است وبخشیدن . 

شیطان گفت : خواستن است و گرفتن و تملک .

خدا گفت: لیلی سخت است و دور از دسترس.

 شیطان گفت : ساده است همین جا و دم دست و دنیا پر شد از لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک های لحظه ای.

خدا گفت لیلی زندگی است و زیستنی از نوع دیگر.لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود.

  لیلی گفت : کاش مادر می شدم ؛ مجنون بچه اش را بغل می کرد.

 خدا گفت : مادری بهانه عشق است ؛ بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی؛تو بی بهانه می سوزی؛

 لیلی گفت دلم می خواهد ساده و بی تاب و بی تب .

خدا گفت : اما من تب وتابم    بی من می میری.

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون ایان فصه ام را عوض می کنی ؟

 خدا گفت: پایان قصه ات اشک است ؛ اشک دریاست ؛ دریا تشنگی ست و تشنگی و آب و تشنگی پایانی از این قشنگ تر بلدی ؟ لیلی گریه کرد و تشنه تر شد و خدا خندید .

خدا گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؛

 لیلی گفت من . لیلی هم خندید  و خدا به او لبخند زد و خدا شعله ای داد به او و لیلی شعله را گذاشت توی سینه اش و سینه اش آتش گرفت و خدا به او گفت زمین من را به آتش بکش و شعله را خرج کن . لیلی خودش رابه آتـش کشید و خدا او را تماشا کرد . لیلی از خدا چیزی طلبید و خدا او را اجابت کرد و  آتش سینه لیلی رو به اتمام بود و در همین حین مجنون سر رسید و شد  هیزم  آتش  لیلی . مجنون نیز مانند لیلی سوخت و خدا گفت : اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد  بود .

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

 

        این پست را دوباره می گذرام البته با کمی تغییر . این بار نیز برای دوستی که پرسید مهرآوه یعنی چه ؟

        مهرآوه - دختر آفتاب - یکی از الهه های باستانی است که به زمین مرده عشق یعنی اصیل ترین نیروی زندگانی را می بخشد و دارنده جلوه آفتاب و کسی که تابش مهر دارد . بی شک مهرآوه بانوی مهر است .

 

 

 

نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
   گفتم: گوش مي کني؟
    گفت: نه.
    گفتم: چرا؟
    گفت: ديگر چيزي ارزش گوش کردن ندارد.
    گفتم: ولي تو هنوز گوش هايت را داري!
    گفت: هوم اما نه برای تو !
    ***
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
 

بار خدايا تو را گواه مي گيرم و تو بس هستي براي گواهي ، و گواه مي گيرم آسمان و زمينت و كساني از فرشتگان و ساير آفريدگانت را كه در آن دو جا داده اي در اين روز و اين ساعت و اين شب و در اين جايگاه خود به اين كه گواهي مي دهم تو خدايي مي باشي كه جز تو خدايي نيست ، تويي به پا دارنده عدالت و برابر دارنده در حكم و مهربان به بندگان و دارنده هر ملك و پادشاهي ، و رحم كننده به آفريده شدگانت
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |

چه اتفاقی افتاد ؟

انگار همه چیز خواب بود .نمی دانم الان خواب هستم یا بیدار ؟

خدایا

یارای رفتنم و ماندنم را از تو می خواهم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مهرآوه | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir