
یک احساس ارامش
یک احساس شادی
یک جریان بی صدا
یک مهربانی و لطف خدا
یک روز بارانی ( از نوع نم نم )
یک جیب برای دو تا دست
یک جفت لبخند
یک جفت نگاه
یک دنیا بوسه
یک زمان بی پایان
یک دلهره و دلشوره
یک خاطره عالی
...
یکدونه منی تو

نه به هیاءت گیاهی نه به هیاءت پروانه ای نه به هیاءت سنگی نه به هیاءت برکه یی
من به هیاءت "ما" زاده شدم
به هیاءت پر شکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

باران ادامه داشت
و شیشه های پنجره را پرده یی بخار
تاریک کرده بود
آب از شکاف سقف
در طشت می چکید
دو قطره پشت هم در سطح آب
حباب ساخت
اما عمری نداشت این حباب من
خواهش روييدن
و تمناي مرگ
در جدالي نابرابر.
مددي كن
مرا،
اي بهار من !
ديروزبا يك دسته گل آمده بود به ديدنم ‚با يك نگاه مهربون همون نگاهي كه سالها آرزوشو داشتم و از من دريغ مي كرد گريه كرد و گفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش كردم وقتي رفت سنگ قبرم از اشكش خيس شده بود
یکبار هم که شده بگو:
" شاید من اشتباه کردم "
به هر ساز که می گن می رقصی باز می گن از تو نمی گذرن و تو بدی و مردم سرکار می ذاری و تو تزلزل رفتار داری و احساس نداری و بی معرفت هستی و بی عاطفه هستی و دل شکستی و ... ما که نفهمیدیم به ساز کدوم برقصیم
خانه ای بساز که فرو نریزد و آن خانه ای نیست مگر آن که سقفش آسمان و کف آن آسمان و دیوارهایش آسمان باشد
