ادم توی یک سنی ( مثلا نوجوانی) برای اینده اش تصمیم می گیره و کلی برنامه می ریزه . در کنار اونها یک درد های پنهانی هست که آدم همیشه تو خلوتش داره و بر اساس اون دردها هم یک برنامه هایی برای زندگیش می گیره . خودش خبر نداره که هر چی از درداش هم فرار کنه یک جایی تو اینده اونو غافلگیر می کنه و دوباره برایش زنده می شه . اون وقته که می بینه اون درد شده یک عقده ؛ یک تشویش و یک کابوس . حالا بعد این همه زمان هرچی می خواد طبیعی رفتار کنه می بینه نمی شه . اون قدر ادامه پیدا می کنه که یه روزی به مریض روانی تبدیل می شه . یادمون باشه از درد هامون فرار نکنیم و باهاش کنار بیایم .
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط مهرآوه |
|
